نظر علي الطالقاني
386
كاشف الأسرار ( فارسى )
را به تو بنمايد . رفتم به سوى مالك و گفتم خدا تو را سلام مىرساند و مىفرمايد كه به من بنما كسى را كه از من شقىتر است . مالك مرا برد به سوى جهنم و سرپوش بالاى جهنم را برداشت آتش سياهى بيرون آمد كه گمان كردم كه مرا و مالك را خواهد خورد . مالك به آن گفت ساكن شو ، ساكن شد . پس مرا برد به طبقهء دوّم آتشى بيرون آمد از آن سياهتر و گرمتر ، پس گفت ساكن شو ، ساكن شد . و همچنين به هر مرتبهاى كه مىبرد از مرتبه سابق تيرهتر و گرمتر بود . تا به طبقهء هفتم برد ، آتشى از آن بيرون آمد كه گمان كردم كه مرا و مالك را و جميع آنچه خدا آفريده خواهد سوخت ، پس دست بر ديدههاى خود گذاشتم و گفتم اى مالك امر كن آن را كه سرد و ساكن شود و الّا مىميرم . گفت تو نخواهى مرد تا وقت معلوم . پس صورت دو مرد را ديدم كه در گردن ايشان زنجيرهاى آتش بود و ايشان را به جانب بالا آويخته بودند و بر سر آنها گروهى ايستاده بودند و گرزهاى آتش در دست داشتند و بر سر ايشان مىزدند . گفتم اى مالك اينها كيستند . گفت مگر نخواندى آنچه در ساق عرش نوشته بود و من ديده بودم كه خدا بر ساق عرش دو هزار سال پيش از خلقت دنيا يا آدم نوشته بود : ( لا إله الّا اللّه محمّد رسول اللّه ( ص ) ايّدته و نصرته بعلى ) ، اينها دو دشمن ايشان و دو ستم كنندهء بر ايشانند ، يعنى أبو بكر و عمر ؛ 352 ( اللّهمّ عذّبهما عذابا ليستغيث منه اهل النّار ) . فقرهء چهارم [ سبكى عذاب بعضى از كفار مخلد در جهنم ] در بيان سبكى عذاب و مخلوط بودن او به راحت و به اندكى از ثواب نسبت به گروهى مخصوص كه به جهت كفر در جهنم به اين حالت مخلّد خواهند بود و حالت ايشان همين بوده و خواهد بود . صدوق ( قدس سره ) به سند حسن از كاظم ( ع ) روايت كرده كه در بنى اسرائيل مرد مؤمنى بود و همسايهء كافرى داشت كه در دنيا مهربانى و احسان نسبت به آن مىكرد ، چون آن كافر بمرد حق تعالى خانهاى از گل در ميان آتش بنا كرد كه از حرارت جهنم او را نگاه دارد و روزى او را از جاى ديگر به او مىرساند و مىگويند به او اينها همه به سبب مدارا و احسانى است كه نسبت به فلان مؤمن همسايهء خود مىكردى 353 . و كلينى ( قدس سره ) به سند معتبر از باقر ( ع ) روايت كرده كه مؤمنى در مملكت پادشاه ظالم و جبّارى بود و در مقام اذيت آن مؤمن بود ، از او گريخت و به بلاد مشركين رفت . مردى از